|
آخ خدا چه داستانایی داشتم من خبر نداشتم...
حالا میفهمم تا الان مشکلاتم در حد دست انداز بوده که سرعت نگیرم...
هنوز چاه و چاله ها مونده بوده...
یه اتفاقی برام افتاده که فعلا نمیتونم توضیح بدم ولی وقتی به امید خدا حل شد براتون مینویسم...
هفته پیش اصفهان بودم الان هم از تبریز دارم آپ میکنم...
اولین بارمه میام تبریز و پسر داییم اینجا پانسیون داره اومدم پیشش.
تبریز جاهای قشنگ زیادی داره و شهر نسببتا به روزیه و مردمش ادمای خوبی اند.

داریم به کل خونه تکونی میکنیم و خونمون تا آخر هفته دیگه میبریم شهرک گلستان...
خطمم عوض کردمو به کل دارم گم و گور میشم...
خونمونو عوض کردیم و برگشتم تهران بیشتر مینویسم...
این پست سرسری شد ببخشید..

یه شعر تو جیبم بود که بدون هیچ مناسبتی گفتم براتون بنویسم و یادم نمیاد تو چه حالی گفته شده.!:
چرا یهو شد از سنگ دلت امیدوارم خدا بده صبر بهم
شاید اینه تقدیر سرنوشت عزرائیل جلوم میگه معجون مرگو سر بکش
کارات با من بود خیلی رذل و زشت تو مادر زادی بودی سگ سرشت
ندیدی هیچ وقت رنگ عشق آره کرده بودم شک بهت
خدا بهم گفت, نداشتم علم غیب مهمون میکنمت این سه بیت:
با اینکه افشین نوکه قله نیست ولی دوست داشتنم اوگده نیست
یادت که هست بهم گفتی اوگده یی تو دیگه واسم عشق مرده ایی
چقدر گفتی کاش داداشم بشی... واقعا تو بازیگری خیلی زبده ایی
|