|
چرا اینجوری شدم...
انگار انگشتام ماله خودم نیست... بی اختیار رو کیبورد میرن....
نمیدونم تا حالا براتون شده کسی رو به خاطره اینکه دوستش دارید ولش کنید یا نه!... اره به خاطره اینکه دوستش دارید...
چون میدونید یه روز باید ولش کنید و شاید اون روز قلبش طوری بشکنه که دیگه اون قلب براش قلب نشه....
به قول سهراب: زندگی مانند نردبانیست... عاقبت این نردبان خواهد شکست... هرکه بالاتر رود استخوانش سخت تر خواهد شکست...
"عاقبت این نردبان خواهد شکست"
دیگه از هرچی رابط است بدم میاد...
همین الان میگم و اعتراف میکنم که تا خیلی وقت بعد دیگه با کسی رابطه برقرار نمیکنم...
همین جوری میمونم تنها... تنهای تنها...
فقط امیدوارم عشقم ازم بدش نیمومده باشه...
خدایا کمکش کن منو فراموش کنه... ولی خدیا یه کاری کن من هرگز از یاد نبرمش و همیشه تو یادم باشه...
 راستش تا حالا منو خیلی ها نفرین کردن....
یکی گفت الهی مادرت بمیره...
یکی گفت الهی ماشین زیرت کنه...
یکی گفت...
ولی من حرف هیچ کدوم رو جدی نگرفتمو گفتم به حرف گربه سیاه بارون نمیاد.
به جز یکی...
یه نفر که شاید زیادم باهاش نبودم ولی خیلی اذییت کردمش گفت:...
گفت: امیدوارم به مریضی بی احساسی مبتلا شی و احساس هیشکی برات مهم نباشه...
اون روز که به حرفش فکر کردم گفتم چرا همچین نفرینی کرد. راستش از نفرینش ترسیدم و با خودم گفتم نکنه همین الان بی احساس شدم...
این نفرین تو گوشم بود تا دیروز. دیروز یعنی روز قبلی که این دل نوشته رو نوشتم...

دیروز به خاطره خوده طرف دلشو شکوندم... شاید همیشه دل شکوندنا یه جور رکب زدن باشه که دل میشکنه... ولی نه این دفعه فرق داشت...
یه دفعه یاده اون نفرینه افتادم... تو دلم شادی اومد... گفتم دیدی به حرف گربه سیاد بارون نمیاد افشین... تازه فهمیدم دلم چقدر دلم بزرگ شده که همچین کاری کردم.
عشق نامه کوچه یی بود "بن بست"
همیشه از لحظه های خداحافظی بدم میومده و دلم نمیومده خداحافظی کنم...
ولی تنها خداحافظی که منتظرشم بای دادن به زندگیه...
زندگی بای...
|