دارم دیونه میشم... یعنی شدم دیگه...
خدا رو شکر دله مهربونی دارم که بعضی وقتا باهاش آرامش پیدا میکنم...
این دلم بعضی وقتا کارایی میکنه که نمیخواد کسی بفهمه.... فقط میخواد بین خودش بمونه.
بگذریم... داشتم از دیونگی میگفتم. بعضی وقتا به عقل خودم شک میکنم
دیونگیم به جایی رسیده گاهی اوقات برای اینکه به خودم امید داده باشم خودمو شاد و پر انرژی و با شوق نشون میدم.... در صورتی که اصلا اینجور نیست...
تازگی ها خیلی تنها و غمگین و افسرده شدم... شاید اگه دوستام نبودن و با اونا وقتمو نمیگذرندم تا حالا...
البته تنهایی خیلی بهتره... چون به خودم فکر میکنم.... چون میفهمم عاشقی بد دردیه... اره تنهایی خیلی بهتره...
تازگیها دیونگیم نمیزاره قلمم زیاد بچرخه...
دوران راهنمایی عاشق نوشتن بودم... عاشقه زنگه انشا ... معلم که موضوع انشا رو میگفتم همون موقعه شروع میکردم به نوشتن و نمیزاشتم به خونه برسه....
اون دوران معلم انشاه 3 تا موضوع میزاشت و میگفت یکی رو به دلخواه انتخاب کنید من درباره 3 تاشونم انشا مینوشتم...
چه دورانی بود...
بیخیال...
شاید ندونید هدفم از نوشتن تو این بلاگ چیه...
اولین دلیلش شاید برای درد دل باشه تا یه هم زبون برام پیدا شه که وقتی نوشته هامو میخونه احساسه تنهایی نکنه...
دلیله بعدی هم برای اینکه تو اینده گذشتمو فراموش نکنم و ... اما مهمترین دلیل اینکه که نوشتن بهم ارامش میده... خالی میشم وقتی مینویسم ... احساس سبکی میکنم...
راستی تصمیم گرفتم فیتله خلاف رو هم برای همیشه خاموش کنم.. به بچه های قدیم هم زنگ زدمو میخوام برم دوباره دنبال فوتبال و شنا... شاید اگه ول نمیکردم اون بچه ها رو الان یه جایی رسیده بودم...

دلگیرم ... من بر خلاف تو نداشتم هیچ هوسی تو کجایی که دل من گرفته عوضی
|